|
...این وبلاگ تقدیم به دو فرشته ی عشق که دیگه پرواز کردن...
|
با عرض معذرت از ریحانه خانم باید بگم مگه سرم درد میکرد که زن گرفتم![]()
ببخشین خیلی گرفتار شدیم.البته گرفتار خوشبختی.
در اولین فرصت به همتون سر می زنم.
ولی باور کنید دلم براتون یه ذره شده بود.
تــــــو همـــــونــی که تـــــوی مـــــوج بـــلا واســـه تــــــو دستـــــامـــو قـــــایـق میکنــم
اگـــــه مـــوجـــــا تـــــــرو از مــــن بگیــــــرن قطــــــره قطـــــــره آب میشـــم دق میکنــم
( این شعر برای زن داداشتون بود)![]()
بي مرغ آشيانه چه خالي ست
خالي تر آشيانه مرغي
که از جفت خود جداست
آه اي كبوتران سپيد شكسته بال
اينك به آشيانه ديرين خوش آمديد
اما دلم به غارت رفته ست
با آن كبوتران كه پريدند
با آن كبوتران كه دريغا
هرگز به خانه بازنگشتند
ریحانه
ابجی هاو داداشی های گلم سلام.
نمی دونم چی باید بگم.
نماز روزه هاتون قبول(چی از این بهتر).
ادم وقتی میره زیر مسئولیت زندگی دیگه مثل قبل ازاد نیست.منم گرفتار شدم و نمی تونم زیاد بیام پیشتون.
امید وارم از من ناراحت نباشین..البته اینم بگم تو این مدت ازتون بی خبر نبودم و به یادتون بودم همیشه.
داداشی رو وقتی می دیدم از شماها واسم می گفت...
اون وقتی که به ریحانه گفتم می خوام برم یه سر به داداشی و خواهرام بزنم به همتون سلام رسوند و دو تا بوس واسه خواهرام فرستاد..![]()
![]()
راستی ریحانه خیلی ازیتم می کنه.ظرف ، لباس ، جارو...همه ی این کارا کار منه..![]()
ابجیهام به دادم برسین.![]()
وای اگه بفهمه من پشت سرش این دروغ ها رو گفتم افطار باید بگردم تهران.![]()
اما گذشته از شوخی ما خوشبخت ترینیم.![]()
اهان امروز با خبر شدم که تولد ابجی سونیای عزیزمه.

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست
جشن تو شروع زیبایی تموم شادیاست
خواهر گلم 
تولدت مبارک تولدت مبارک




شب سردی است،و من افسرده
راه دوری است،و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها،از جاده عبور: دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت، غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل، غم من،لیک،غمی غمناک است
خدایا من خستم صدامو میشنوی؟؟؟

دیگه یک هفته ای هست که تو تهرانیم...چقدر خوش گذشت به ریحانه و من....اینقدر زود و خوب گذشت که ریحانه اصلا احساس دلتنگی نکرده بود...الان که شروع به نوشتم کردن ریحانه و مامانم رفتن خونه یکی از خاله هام..
ریحانه مجبورم کرده بود که منم باید برم اما بهونه در آوردم و گفتم که خیلی خسته ام و می خوام استراحت کنم.
به خاطر این نرفتم که می خواستم فقط وفقط بنویسم....
تو این پست نمی خوام از خودم بگم....فقط می خواستم از داداشی هام و تک ابجی گلم (یکی یه دونه ی من) قابل توجه داداش مهدی و داداش ساسان باشه که شما یکی یه دونه نیستین ..پس حساب خواهرم از شما جداست...
تشکری کرده باشم وبگم که نه تنها شما رو بلکه همه ی اون کسایی که از اول با من بودن چقدر دوست دارم..
آتنا...بهار...مهدی...خواهرم(نو بادی)..ساسان.....شما همه مثل داداشی ها و خواهرهای خودم هستین..
یعنی یه جورایی بهتون وابسته شدم...اصلا فکر نمی کردم روزی این حس رو بهتون داشته باشم....
چند تا عزیز که به جرات میگم خیلی موثر بودین تو تصمیم من...
تصمیمی که منو به اینجا رسوند...به جایی که اصلا فکر نمیکرم...
حالا دوست دارم شما هم تو شادی من شریک باشین..پس قول می دم که همین جور که شما باعث دلگرمی من بودین منم واسه شما یه جور دلگرمی باشم....بهم بگین داداشی...شاید اگه یه داداش داشتم می تونست خیلی منو کمک کنه...می تونست واسه من دلگرمی باشه...اما خوب برادر نداشتم...اما الان از نوع(به قول خودش) جیگرشو دارم...
خوب خواهرم (نوبادی) خودت می دونی که چقدر دوستت دارم..یه دنیا..(مهدی و ساسان حسودیتون
نشه شما رو هم دوست دارم) می خواستم واسه اون موضوع بهت بگم که (بین خودمون باشه ها) اگه یادت رفته واست آف می ذارم که کدوم رو میگم....
گفتم از قول کی واسه همین الان خیلی دوست داره شما ها رو بشناسه...
یه چیزایی بهش گفتم اما هنوز زوده که بهش کامل همه چی رو بگم..باید یه کم فضای وبلاگ رو عوض کنم..
مثلا تیتر وبلاگ... موندم چی بذارم..اگه میشه هر کسی یه اسم قشنگ بگه تا انتخاب کنم..
قول میدم پارتی بازی نکنم..چون اگه قرار به پارتی باشه حرف یکی یه دونه بیشتر خریداری داره..
(نه داداشی هام شوخی کردم باهاتون....اگه چیزی میگم فکر نکین برام فرق دارین..نه فقط چون شما دو تا با هم دیگه هستین
منم می خوام با خواهرم باشم اگه نه یه حسی به همتون دارم)
..............................................
من و ریحانه قرار شده برم مشهد ...اما قبل از اینکه بریم اونجا می خوایم چند روزی بریم سمت شمال ..
طرفهای رامسر می ریم...یه مسافرت کوچولو میریم و اگه شد خاطره اونجا رو می نویسم..
اخه می دونم که چقدر بهمون خوش می گذره..
بعد از اونجا دیگه میریم مشهد...
اما قرار شده ما بعد عروسی تو تهران باشم....از تو مشهد با ریحانه خدمت همتون میرسیم..نه اینکه از اون خدمت هااا..نه پیش همتون تشریف میاریم..و دوتایی (رامین و ریحانه) واستون نظر می ذاریم...
خوب داداشی ها...باید بهم قول بدین که این مدت که من نیستم دوتایی با همدیگه
دست به یکی نشین و خواهرمو ازیت نکین...
اگه فقط ببینم ازتون شکایت کرده باشه خودم و ریحانه به حسابتون میرسیم...
راستی یه چیزی می خوام بگم...دوست ندارم اینو بگم یعنی اصلا نمی تونم بهش فکر کنم..
اما شاید بگم بهتر باشه..اگه از من ناراحتین دیگه نباشین..یا بهتر بگم ما مسافریم..
....................
خوب عزیزای من...شاید باور نکنین اما خیلی دوستون دارم..
یعنی هر جا رفتم خیلی می خواستم از شما هم اسم ببرم اما نشده...اما از این به بعد درسته که از هم دوریم اما همیشه به یادتون هستم....قول میدم که حتی اگه نیومدم بازم فراموشتون نکنم ..
مطمئن باشین هیچ وقت اسم داداشی هام و یکی یه دونه ی داداشی یادم نمی ره...
یه دوست یعنی همین..مهم اون چیزی که من حس کردم..
حسی که گفت شما ها از همه ی دوستای خودم بهم نزدیک ترین...
بــــا تـو آغــاز مـي کـنـم خـوب مـن بـه نــام تـو
مـي نـو يــسـم قــصــه اي تــــــــــازه از الهـام تـو
اي شروع دلـپــذيــر مثل خورشـيد بي نـظـيـر
به تو تـقــــديـم مي کنـم عشـقو از مـن بـپـذير
اي قــشــنـگ تـرين بـهانه واسـه گفـــــــــتن ترانه
مـن يـه عـشـق جاودانه به تو تـــــــقديم مي کنم
در اين غربت شـبـانـه با صـــــــــداقـت عاشـقـانه
................................................................رامین & ریحانه ......

روز سه شنبه شب رسیدن اینجا..روز قبلشم من و ریحانه با هم دیگه کلی حرف زده بودیم ...چقدر قشنگ بود اون روز واسه من..اینقدرمهربون و قشنگ حرف میزد که من مات حرفاش شده بودم..ریحانه خیلی فهمیده بود...
در مورد آینده حرف میزد..یه چیزی گفت که خیلی به دلم نشست...می گفت اگه ساده زندگی کردن رو یاد بگیری ،همیشه تو ارامشی..می گفت اصلا دوست نداره تو زندگیش پریشانی داشته باشه..
.یه زندگی اروم اما عاشقانه..همین بود درخواست اون از من..
اما من تو چشماش نگاه کردم و گفتم که هیچی واسش کم نمی ذارم. ما هرجوری که زندگی کنیم خوشبختیم..
مهم اینکه من وتو در کنار همدیگه هستیم....چی تو سختی ها چی توشادیهامون..
غرور یه دختر بهش اجازه نمیده که بخواد واقعا اون چیزی رو که تو قلبش میگذره رو بگه..اما ریحانه بهم گفت که چقدر دوستم داره...همین واسه من کافی بود..چون می دونستم یکی هست که وقتی میرم بیرون نگرانم میشه..
یکی هست که من امید زندگی اونم...از اون روز به بعد دیدم به زندگی خیلی فرق کرده...
خوب اون شب مامانم خیلی باهام حرف زد...اونم ریحانه رو دوست داشت...قرار گذاشتیم که واسه پنج شنبه همگی بریم خونشون و جواب اصلی رو بگیریم...
مادر بزرگم کلی از ریحانه تعریف میکرد...من دل تو دلم نبود ومنتظر بودم که هرچه زود تر بریم خونشون..
پنج شنبه رسید...نمی دونم چرا اما می ترسیدم....با خودم فکر می کردم که اگه نظرشون عوض شه من چیکار کنم..واسه همین بود قبل از اینکه بریم خونشون من رفتم حرم و کلی دردودل کردم..
با چشمای گریون ازش خواستم که فقط از زندگی یه چیزمیخوام..اونم ریحانه بود..
ما رفتیم خونشون...بزرگترها شروع کردن به صحبت کردن..
اونا با شناختی که از مادر بزرگم داشتن اعتماد کافی به من و خانوادم داشتن..
خلاصه قبول کردن و نظر ریحانه روهم دوباره پرسیدن..ریحانه سنگ تموم گذاشت..
نظرمنو هم می پرسیدن اما من فقط می گفتم هر چی اونا بگم من قبول می کنم...خانواده ریحانه هم قانع بودن...فقط 214 سکه و بقیه چیزایی که حق هر دختری بود رو مهر کردن...
همه قرارها رو همون شب گذاشتیم...شنبه صبح رفتیم ازمایش اعتیاد که خوشبتانه از اونم سر بلند بیرون اومدم..
واسه شنبه بعدظهر وقت گرفتیم که اول بریم حرم عقد کنیم و بعدشم تو محضر رسمیش کنیم..
اره من و ریحانه به هم دیگه محرم شدیم..همون شب یه جشن کوچیکی توخونه ریحانه گرفتیم که همه رو دعوت کرده بودن..ریحانه یه پسر عمو داشت که بد جوری غیرتی بود..همش به من چپ چپ نگاه میکرد اون شب..یعنی باورش نمیشد که بچه تهرانی دامادشون شده بود...فکر می کرد که بی عرضه ام..اما من اصلا دوست نداشتم از همین اول بینمون کدورتی پیش بیادش...یواشکی بهش گفتم که پسر عموت اینجوری منو نگاه میکنه..با هم دیگه رفتیم پیشش...گفت می خواد تنهایی باهام حرف بزنه...گفتم باشه بریم..یه چیزایی گفت که خودمو خیلی کنترل کردم که خندم نگیره از دستش...با اون صدای کلفتش گفت:
ریحانه مثل ابجیش می مونه..خوش نداره از همین اول من اینجا رفت و آمد داشته باشم...گفت فکر نکنم که ریحانه بی کس و کاره...بهش گفتم اقای محترم دیگه از این لحظه به بعد من و ریحانه زن و شوهریم..تو دیگه هیچ حقی نداری که بخوای دخالت کنی..اینو که شنید می خواست منفجر شه...اگه می تونست همچین منو میزد که ریحانه رو فراموش می کردم...اما ریحانه رو صدا کردم و بهش گفتم نگفته بودی این می خواد واسه زندگی تو تصمیم بگیره..
منو برد یه گوشه بهم گفت خودمو ناراحت نکنم...این همین جوریه...همیشه هوای منو همه جا داشته...
دیگه فهمیدم که چه حسی داره به ریحانه...
منم رفتم پیشش و ازش معذرت خواستم...گفتم به هر حال تو هم احساس مسئولیت می کنی..
دیگه ریحانه هم اومد بهش گفت.داداشی دیگه من بزرگ شدم
..خودم می تونم تصمیم بگیرم....اره اونم روی منو بوسید و کلی حال کردم باهاش..
خیلی بامعرفت بود و برعکس چهرش اما خیلی قلب مهربونی داشت..
دیگه اخر شب شد و مهمونا داشتن می رفتن..من شب اولم بود و روم نمیشه اونجا بمونم..اما پدرش منو نگه داشت....من و ریحانه خانوادش داشتیم تلویزون نگاه می کردیم..
خیلی ساکت بودم...مامانش گفت پسرم نمی خوای چیزی بگی..اخه روم نمیشد چیزی بگم..یعنی نمی دونستم در مورد چی حرف بزنم...خواهر دیگه ریحانه که حدودا دوازده سالش بود خیلی زود صمیمی شده بود با من.
اون کنارم نشسته بود و همش سوال های عجیب غریبی می کرد..که اینکه ماشین دارم نمی دونم گوشیمو بهش بدم..
میگفت هر جا برید منم باهاتون میام...خلاصه ابجی خانم خیلی با نمکی گیرم اومده بود و مثل خواهر خودم می دونستمش...
من که اصلا خوابم نمیود و به ریحانه گفتم که شما برین بخواین و من همین جا می مونم تا خوابم بگیره..
اما اون نرفت و پیش من موند و یه عالمه با همدیگه تا صبح صحبت کردیم..نزدیکهای صبح شده بود که مامان واسه نماز بیدار شد..دیگه سه نفری نماز خوندیم و بعدشم حسابی گرفتم خوابیدم..
جالب اینجاست که صبح پدر ریحانه رو سرم اومده و بود می گفت ..من داماد خواب آلود نمیخوام..تاکی می خوای بخوابی...دیگه منم خواب از سرم پرید و رفتیم با پدرش تو حیاط حرف زدیم تا اینکه ظهر شد..یه نهار خیلی خوش مزه مادر درست کرده بود که انگشتاتم می خوردم باهاش...دیگه راحت شده بودم باهاشون..تا اینکه به ریحانه گفتم همگی بریم بیرون...ریحانه و من و مریم سه تایی با هم دیگه رفتیم بیرون..چقدر خوش گذشت اون روز بهمون..کلی خرید کردیم.. لباس ،عروسک و...
دیگه شب رسیدم خونه و دیدم عزیز خانواده ریحانه و دعوت کرده خونه...
فقط خانواده من و ریحانه بودن...چند ساعتی دور هم بودیم..وقتی می خواستن برن ریحانه به من گفت تو باید بیای اونجا اما بهش گفتم نه تو اینجا می مونی...می خواستم بیشتر با خانواده خودم اشنا شه...هرچی اونجا اون حرف می زد اینجا من تلافی کردم...دیگه بابام گفت فردا می رن تهران...بهم گفت که می خواد باهام حرف بزنه..دوتایی رفتیم یه گوشه وبهم گفت..دیگه واسه خودت مردی شدی...دیگه بچه نیستی که بخوام نصیحتت کنم...
بهم پول داد و گفت چند وقتی با خانمم خوش بگذرونم...بعدش دیگه خودم باید کار کنم و روی پای خودم وایستم..
اون شب خیلی پدرم حال داد بهم...معلوم بود که درکم کرده بود...همون شب فهمیدم که چقدر دوستم داره..
اخه تنها پسرش...دیگه می خواست از پیشش بره....همون شب واسه ریحانه تعریف کردم که بین منو بابام چی گذشت..بهش گفتم دیگه تموم شد..حالا من و تو واسه همیشه کنار همیم..من که اصلا باورم نمیشد روزی سرنوشت منو به اینجا برسونه..
صبح وقتی می خواستن برن بابام هدیه ریحانه رو بهش داد و دستو رو بوسی کردن و رفتن..
ریحانه می گفت خوش به حالت با همچین بابایی..اره ، بابام واقعا سنگ تموم گذاشت ..
ریحانه به من گفت همین جا تو حیاط بشینم تا بره مخصوص من یه صبحانه درست کنه و بیاد..
واقعا فراموش نشدنی بود اون موقع چون که از بهترین لحظه های زندگیم بود..
دوتایی رو به روی هم نشستیم و اولین صبحانه زندگیمون رو با خنده خوردیم..
تا چهارشنبه هر روز می رفتیم با ماشین بیرون و شبم بر می گشتیم خونه..من که زیاد بلد نبودم اینجا رو واسه همین ریحانه انتخاب می کرد که کجا بریم..هر جا هم که رفتیم کلی خاطره ازش به جا موند...
روز صبح پنج شنبه به ریحانه گفتم آماده شه که ظهر بریم تهران.اخه اونجا خیلی کار نیمه تموم داشتم..
رفتیم خونه ریحانه و به مامانش گفتم که ما چند وقتی میریم تهران و دوباره بر می گردیم..
مامانش گفت که زود باید برگردین اخه دلش واسمون تنگ میشد...دیگه وسیله هامون رو جمع کردیم و ابجی خانمم ازم قول گرفت که واسش یه چیزخوب بیارم...راه افتادیم..دوتایی...ظهر جمعه رسیدیم تهران..ریحانه که خوابش برده بود...منم بیدارش نکردم تا اینکه رسیدیم خونه...بیدارش کردم ورفتیم داخل..
مامانم که کلی تحویلمون گرفت و واسه شنبه گفت که همه رو دعوت میکنه...رفتم اتاقمو بهش نشون دادم و دیگه یه کم که گذشت به محیطش عادت کرد...شنبه که شد گفت بریم بیرون اما گفتم نه بذار مهمونی تموم شه بعد همه جا می برمت.بعد از ظهر اول خاله هام اومدن..چند تا دختر خاله هم سن خودم دارم اما یکیشون بد جوری با هم چپ افتاده...همش می خواست منو خراب کنه پیش ریحانه....
دیگه همه مهمونا اومدن و ما رو دیدن...چند نفرشونم واسمون هدیه اورده بودن..اون روز تا آخر شب بیدار بودیم و با دختر پسرها خاطره تعریف می کردیم...ریحانه هم خیلی زود با همشون صمیمی شد ورضا یکی از پسر خاله هام واسه فردا منو ریحانه و دعوت کرد واسه نهار...دیگه رضا خیالش راحت بود..چون دیگه تنها نبود منم مثل اون بودم...از حالا می تونستیم هرجایی که میریم دیگه مجردها رو با خودمون نبریم...
بعد اینکه همه رفتن ریحانه بهم گفت خیلی ازشون خوشم اومده....روز بعد ریحانه هنوز خواب بود..من به مامانم گفتم که میرم تا شرکت و بر میگردم ریحانه بیدار شد بهش بگو...رفتم شرکت و کارامو انجام دادم و اومدم ..
رضا زنگ زد و گفت بیاین فلان جا...ما آماده شدیم ورفتیم...
همون شب تصمیم داشتم با ریحانه در مورد اینکه ما کجا بمونیم و کارم باهش حرف بزنم..
خواهرمنم کنارم بود...اون میگفت اگه از اینجا بری دلم واستون تنگ میشه..مامانم می گفت همین جا که همه چی هست...هم می تونه کار کنه..همم خونه ...اما نظر ریحانه واسه من مهم بود...اون گفت فعلا زوده که بخوایم تصمیم بگریم...واسه ریحانه سخت بود که بخواد حرف دلش رو بهم بگه واسه همین من بهش گفتم واسه من فرقی نداره هر کجا که باشم..دوست دارم جایی که تو هستی راحت باشی...ریحانه گفت درسته که دلم واسه خانوادم تنگ میشه اما خوب اگه قول بدی تند تند بریم مشهد بعد عروسیمون همین جا زندگی می کنیم...
من که واسم مهم نبود کجا می خوام بمونم..قفط دوست داشتم کنار هم باشیم..
Gipsy Kings واسش از خاطره هام تعریف می کردم...از اهنگ
که چقدر من این آهنگ رو گوش داده بودم..هر وقتم که الان گوشش میدم یاد دوستم می افتم...
دفترچه سجاد رو بهش نشون دادم ...هر چی بین منو اون گذشته بود رو فهمید..
وقتی شنید که منم تو این همه غم..سجاد..خودم..زندیگم..می خواستم خلاص شم شروع کرد به اشک ریختن..
اونجا من خودم از نظر روحی خیلی به هم ریخته شده بودم...یاد گذشته دوباره منو ازار میاد...
اما این آشفتگی خیلی کوتاه بود..چون کسی جلوم نشسته بود و نگاه کسی به من بود که من نمی ذاشت من تو این وضعیت بمونم...خود به خود اروم شدم...بهم گفت هیچ وقت فراموش نکن تو وضعی بودی..
هر وقت دلت خواست با هم بریم پیش دوستت..اما حق نداری تنهایی بری...
خودم واسش تعریف کردم ماجرای سجاد رو...
ریحانه هیچ وقت از روی احساس تصمیم نمیگیره...واسه همین وقتی شنید و فهمید که چرا سجاد این کارو کرده بهش حق داد...نمی دونم اما میگفت درکش می کنه...فهمیدم که چقدر ناراحت شده...یه جوری می گفت چرا تو باید شاهد این چیزا باشی...چقدرسخت وقتی که کسی رو بخوای ، اما یا بهش نرسی یا اینجوری شه...
دوست داشت بیشتر ازش بدونه...از خودم و اون هر چی که گذشته بود رو بهش گفتم..
خدا رو شکر کرد که من الان سالمم...چون منم چیزی واسه زندگی کردن نداشتم..
گفت اگه تو نبودی من چیکار می کردم..
بهش گفتم بیا فردا صبح بریم اونجا..دلم چقدر تنگ شده بود واسش...اصلا نمی دونم چرا یه بارگی اینجوری شدم..
گفت باشه بریم اما الان دوست ندارم که ناراحتت ببینمت...فقط به خاطر اون بود که خندیدم..
اگه نه باید مثل قبل تو تنهایی خودم می موندم و غذاب می کشیدم..
گرفتیم خوابیدیم اما من خوابم نبرد و منتظر بودم تو یه موقعیت خوب بنویسم..
شروع کردم به نوشتن..
می خوام همه ی خاطره هامو بنویسم..یه روزی دوباره می شینم اما با ریحانه داستان زندگیمون رو مرور می کنیم...الان هیچی بهش نمی گم که دارم این کارو می کنم..
خوب هوا روشن شده دیگه.می رم بیرون و با چند تا نان تازه و یه شاخه گل سرخ از پارک محل
برمیگردم و جبران اولین صبحانه رو می کنم..
من دیگه آماده رفتن شده بودم ...به خانوادم چیزی نگفته بودم که واسه چی میخوام برم ...فقط گفتم که می خوام حال و هوایی عوض کنم تا بتونم از این حالت بیام بیرون..اونا هم خوشحال شده بودن...
بابام که اول نمی ذاشت با ماشین خودم برم می گفت خطرناکه ..اما دیگه راضیش کردم که هیچیم نمیشه ..
تو راه که می رفتم همش ریحانه تو فکرم بود...
اصلا کلی فرق کرده بودم...انگاری از نو متولد شده بودم ..تو راه یه جای با صفایی پیدا کردم ..
گفتم هم یه چیزی میخورم وهمم استراحت می کنم..نشسته بودم که دیدم چند تا دختر بد جوری بهم نگاه می کنن..
خدایا یعنی بازم مثل قبل خواستنی شده بودم..یا همین جوری نگاه می کنن...
تو این مدت از لحاظ چهره خیلی بهم ریخته شده بودم ..اما قبل از اینکه راه بیافتم مثل قبل خیلی به خودم رسیدم .
میخواستم ریحانه منو مثل وقتی که تو دوران خوشبختیم بودم ببینه ..
اما عشق چهره نمی شناسه ...اگه کسی بخواد به خاطر قیافه عاشق کسی شه مطمئنم که اون عشق نیست بلکه هوسه..
وقتی رسیدم به ورودی شهر نوشته شده بود السلام و علیک یا ضامن آهو..دلم رفت پیشش..تصمیم گرفتم با اینکه خسته بودم اما اول برم حرم....رو به روی حرم ایستاده بودم و داشتم با امام رضا حرف می زدم...با گریه رفتم داخل...نمی دونم چرا اینقدر دل نازک شده بودم..اخه قبلا اینجوری نبودم ...امام رضا فقط وفقط ازت یه چیز می خوام....( که حالا اینجا نمی گم)
بعد رفتم خونه عزیزم...وقتی عزیزمنو دید اینقدر قربون صدقم رفت که کلی خندیدم ..تو حیاط نشسته بود و منم همون جا نشستم ..رفت واسم چایی آورد...با صدای مهربونش فقط واسم دعا میکرد که عاقبت به خیر شم ..
خوشحال بود که من پیشش بودم...واسم از موقعی که بچه بودم تعریف بودم ..چقدر ازیتش کرده بودم...
دل منو برده بود که بچه گی هام...چقدر پاک و صاف و زلال بودم...
بهش گفتم عزیز : ریحانه کی میادش اینجا....
ریحانه رو مثل دختر خودش دوست داره چون خیلی بهش کمک می کنه...گفت فردا حتما میاد...
شب تو خونه بودم که یکی از عمو هام که اینجا بودن اومدن خونه عزیز ..دیگه تا نصف شب با اونا بیدار بودم و حرف می زدیم...می خواستن منو ببرن خونشون اما گفتم اینجا کار دارم...دیگه رفتم و خوابیدم...
صبحی صدای عزیزو ریحانه رو شدیم که تو حیاط داشتن با هم می زدن..وای من همین الان از خواب بیدار شدم..ریحانه اگه منو اینجوری ببینه ضایع میشم...صدای عزیز ومی شنیدم که میگفت خوابیده...گفت من برم صداش کنم ...عزیزم گفت باشه برو...از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم ...چشمم به در بود که درو باز کنه..
تا اومد تو منو دید یه لحظه جا خورد..وای آقا رامین تو بیداری؟سلام..
بهش گفتم سلام ، صبح بخیر..تو چشمای نازش خیره شده بودم...بهش گفتم بشین..گفت نه بریم تو حیاط...
عزیزم گفت چایی حاضره میای اینجا یا واست بیارم...گفتم نه میام اونجا ..رفتیم تو حیاط...
من داشتم صبحانه ی که عزیزم درست کرده بود رو می خوردم ...از اون طرفم ریحانه یه جوری بهم نگاه می کرد...تو نگاهه مظلوم و مهربونش عشق و علاقه موج میزد...با لبخند بهش فهموندم قلبه من ماله تویه ریحانه..
دیگه من شروع کردم به گفتن..اول از همه به خاطر کارم ازش عذر خواهی کردم...بهم گفت اصلا از دستم ناراحت نیست دیگه....سرمو انداختم پایین گفتم با خجالت گفتم ریحانه ، واسه همه چی ازت ممنونم...نمی تونستم اصلا حرف بزنم..هر چی فکر می کردم چی بهش بگم هیچی به فکرم نمی رسید..یه کمی دو تاییمون ساکت بودیم تا اون جمله ی که پشت تلفن بهم گفته بود یادم اومد...بهش گفتم ریحانه هنوزم سر حرفت هستی...گفت کدوم حرف...گفتم همونی که اگه من بخوام تو می خوای...کلی خجالت کشید و گفت اقا رامین ...خیلی بد جنسی....گفت دیگه نگو...اره هستم...من با خنده ی ریحانه که بهم زد...خدا رو حس کردم..تو دلم گفتم ریحانه واقعا یه فرشتس.
خدا منو به خودم نشون داد...دوستم داره که از همین جا دستمو گرفت...اشکی تو چشمام جمع شده بود اما خود
مو خیلی کنترل کردم که جاری نشه...ریحانه گفت آقا رامین از وقتی رفتی خیلی برات دعا کردم..می گفتم فقط خداکنه خوب شی حالا هر جا می خوای باشی...گفت آقا رامین نمی دونم ته قلبت نسبت به من چی حسی داری..
اما من وقتی که همون اول دیدمت یه حسی بهم گفت که داری عذاب میکشی...خیلی دوست داشتم بدونم تو که اونجا همه چی داشتی...چرا اومدی اینجا..میگفت مادر بزرگت خیلی چیزا بهم گفت..می دونم چه جوری بزرگ شدی..
بهم گفت وقتی کوچیک بوده...واسه یه عروسک چقدر گریه میکرده تا واسش بخرن..
می گفت دانشگاه قبول شده اما دوست نداشته به پدرش فشار بیاد واسه همین بهش گفته دوست نداره درس بخونه دیگه...واسه همین همین جا تمومش کرده....تعریف میکرد چند تا خواستگار خیلی خوب داشته اما چون اینا وضعشون خوب نبوده همه رو رد می کرده...بهش گفتم چرا..گفت تو نمی فهمی ...منت می ذارن سر آدم...
اونجا اشکم دراومده بود....منو دید..گفت داری گریه میکنی ..گفتم به خاطر چیزه دیگست..
یاد پولهایی افتادم که چه جوری خرج می کردم....چقدر ناشکر بودم...نمی دونم خدا چرا با اینکه این همه ظلم کرده بودم اما باز دستمو گرفته بود...
بهش گفتم ریحانه دیگه دوست ندارم ناراحت باشی..گفتم اجازه میدی به عزیزم بگم بیادش با پدرو مادرت صحبت کنه....چیزی نگفت...گفت الان نه ... بهم فرصت بده..بذار یه کم آروم شم..تا آمادگی داشته باشم.
بهش گفتم ریحانه اگه نگران منی ...خیالت راحت باشه...اگه من طوریم بود الان اینجا نبودم..
من و تو می تونیم با هم دیگه خوشبخت بشیم البته اگه تو بخوای منو...
گفت باز که دوباره این حرف و زدی...بلند شد که بره خونه گفت.
در ضمن نمازتو باید بخونی..
گفتم باشه می خونم....حتما می خونم..
گفت شیطونی نکنی ها...مراقب خودتم باش...خندیدم گفتم چشم..تو هم مراقب خودت باش..
ریحانه رفت..من موندم قلبی لبریز از محبت به ریحانه...
ظهر شده بود ..گفتم بذار زنگ بزنم به عموم که واسه شب بریم بیرون..زنگ زدم وعموم که خیلی باهال قبول کرد...خیلی شب قشنگ و بیاد موندنی بودش..توراه عموم بهم گفت حالا حالا ها قصد ازدواج نداری؟
گفتم اتفاقا واسه همین اومدم مشهد..دیگه واسش توضیح دادم ..و گفتم ریحانست...تقریبا می شناختش عموم گفت خوب خیلی خوبه..وقتی منو رسوند خونه ی عزیز ساعتهای 2 نصف شب بودش...گرفتم راحت خوابیدم..
صبح ساعت 8 یه صدای خیلی لطیفی رو سرم می گفت رامین نمی خوای بلند شی.پاشو دیگه.می خوام ببریم جایی....از جا کنده شدم ...ریحانه کجا...؟
گفت رامین به خدا ببخشین عزیزت خیلی اصرار کرد که به تو بگم...گفتم خیلی خوشحالم کردی...حالا کجا می خوای بری ؟؟
گفت با مامان وعمم می خوایم بریم خرید...یه عالمه وسیله داریم که نمیشه دست خالی آورد..اینجوری واسه تو هم بهتر میشه ها... با خوشحالی گفتم باشه همین الان حاضر شم بریم...
وقتی رفتم هم مادرش و همم عمش بیرون تو حیاط بودن...مادرش گفت ببخشین ها مزاحمت شدیم پسرم...گفتم اختیار دارین این چی حرفیه...
عزیزمم لیست داد گفت من نمی تونم بیام اینارو هم واسه من بگیر..می خواست پول بده اما ازش قبول نکردم..
دیگه ساعتهای 11 رسیدم خونه ، مادرش گفت کرایتو باید بگیری ...گفتم به هیچ عنوان نمی تونم قبول کنم ..
دیگه کلی تشکر کردن ..ریحانه هم وقتی می خواست بره خونه بهش رسوندم که بگم بیادش یا نه؟؟خندید و گفت و اره
ظهر سفر سفره نشسته بودیم داشتیم اشکنه می خوردیم ..به عزیز گفتم ، عزیز میری بامامانش حرف بزنی..؟گفت اول باید به بابات بگی بعد...خیلی التماس کردم که تو برو به اوناهم می گم...قبول کرد و گفت بعد از ظهر میره..
بعد از ظهر شد و رفت خونه ریحانه….دلهره داشتم ..می ترسیدم…دعا دعا میکردم عزیز بیادش..
عزیز اومد…عزیز چی شد ..گفت بشین تا بگم…به مامانش گفته بود که ما هم دیگه رو دوست داریم..ریحانه هم همون جا بهش گفته بود که منو می خواد…مامانش از من بدش نمیومد..مخصوصا اینکه این ماجرای منو فهمیده بود …به عزیز گفته شب بذارین پدرش بیاد من خودم باهاش صحبت می کنم ..
وای خدایا یعنی چی شده..کی صبح میشه ریحانه بیادش اینجا...دیگه شب وقتی می خواستم بخوابم همش تو فکرم بود.. ساعتهای 9 از خواب بیدار شدم..به عزیز گفتم ریحانه نیومده....گفت هنوز نه اما میادش صبح اومد پیشم و گفت میره تا جایی بعد میادش اینجا...ریحانه در زد..خودش بود..عزیز رفت درو باز کرد و منم تو اتاق بودم..
عزیزم صدام کرد و گفت ریحانه با من کار داره...رفتم تو حیاط....دیدم تو نگاش غمی داره..گفتم ریحانه چی شده..
چیزی نگفت فقط سرش پایین بود....ریحانه قلبم واستادش...بگو دیگه ..
بهم نگاه کرد و گفت اگه نگم چیکار میکنی؟؟گفتم ریحانه خیلی بد جنسی نمی تونستی از اول همینو بگی...
گفت اینقدر تند نرو...بابام باید با خودت صحبت کنه...اما ریحانه خوشحال بود..می دونستم که باباش چی می خواد بگه... می خواست به صورت جدی من برم خونشون..بهش گفتم من کار ندارم من ساعت 4 بعد از ظهربا عزیز میام خونتون...بگو که خونه باشین..گفت باشه
دیگه حسابی شیک کردم و رفتیم خونشون.دلهره داشتم...یعنی می ترسیدم...پدرش گفت فقط چون مادر بزرگتو می شناسم اینجوری گذاشتم بیای اینجا اگه نه فقط با خانوادت باید میومدی...
در مورد خودم پرسید..منم گفتم کارم تو تهران چی بوده..تو شرکت پدرم بودم....بهشون گفتم از بابت شغل من خیالشون راحت...حداقل کاری که هم اگه خواستم واسه خودم کار کنم اینکه یه شرکت تبلیغاتی میزنم..
گرافیک خونده بودم..کل کامپیوتر زیر دستم بود...
بهشون گفتم که خانوادم می دونن اگه شما راضی باشین من بگم که خدمت برسن..
قبلش پدر ریحانه با خود ریحانه صحبت کرده بود..می دونست که ریحانه با ازدواج ما موافقه.
قبول کرد اما گفت جواب باشه واسه بعد از مراسم اصلی خواستگاری..
دیگه اینا راضی باشن مطمئن بودم که خانواده خودمم راضین...زنگ زدم وگفتن واسه صحبت کردن بیان اینجا..
مامانمم قبول کرد و قرار شد سه شنبه بیان اینجا..
روز صبح دوشنبه ریحانه اومده بود اینجا..با هم دیگه کلی حرف می زدیم..
بهترین روز زندگیم بود چون در کنار کسی نشسته بودم که می دونستم متعلق به منه.
_______________________________________
مرا پُـرسی کـه چُـونی؟ چُـونـم ای دوست؟ جگــر پُـر درد و دل پُـر خــونـم ای دوست
حـد یـث عـاشــقــی بـــر مـن رهـــا کـُـــن تـو لیلی شـو که من مجـنـونـم ای دوست
بـفــریـادم ز تــــو هــــر روز ، فــریـاد از ایـن فــریـاد روز افــزونـم ای دوست
شــــــنــیــد م عـاشـقــان را مـیـنـــوازی مگـر من زان میان بـیـرونـم ای دوست؟
نگـفـتـی : گـَـر بـیـفـتی گـیـرمـت دســـت؟ ازیــن افـتـاده تـــر اکـنـونـم ای دوســت؟
غـزلـهــای نـظـامی بـــر تـــو خـوانــــم نگـیـرد در تـو هـیچ افــسـونم ای دوست
دیشب زنگ زدم به مادر بزرگم و ازش خواهش کردم در مورد ریحانه بهم بگه ...
بهم گفت هنوز میاد پیشم ...اما یه کم فرق کرده ...خیلی دوست داشتم بتونم با ریحانه صحبت کنم...
به عزیز گفتم که همین امشب بره در خونشون و بهش بگه حتما می خوام باهاش حرف بزنم...
من دلم خیلی گرفته بود...گاهی وقتها با لرزش صدا حرف می زدم به خاطر همین عزیزم ترسیده بود...اما بهش گفتم چیزیم نیست...
همون شب ریحانه بهم زنگ زد ...یه جوری گفت چی می خوای بگی که من حس کردم کلی فرق کرده...گفتم ریحانه منو بخشیدی تو...گفت مگه چیکار کردی که بخشیده باشمت یا نه .. گفت حالت بهتر شده...گفتم اره ..
گفت خوب واست خیلی خوشحالم...گفتم ریحانه هنوز منو دوست داری...چیزی نگفت...ناراحت شدم...بهش گفتم چرا اینجوری صحبت می کنی...به خدا اگه به خاطر تو نبود دیگه دوست نداشتم زندگی کنم...
شروع کرد به گفتن..گفت رامین دوستت داشتم..به پات می موندم ..حاضر بودم همه چی رو به خاطرت تحمل کنم..
اما تو چرا نخواستی ..؟؟چرا از پیشم رفتی .؟؟نمی گفتی دوستت داشتم ..این واست مهم نبود.![]()
چیزی نداشتم که بگم..
ریحانه تو رو خدا ناراحت نباش..تو همش 20 سالته..شاید فکر می کردم نمی تونی تصمیم درستو بگیری..
می دونم اون موقع خیلی ناراحت شدی...شاید از من متنفر شدی باشی..
اما دوست دارم منو درک کنی ..تو باید زندگی میکردی ..من معلوم نبودم چی بلایی سرم می یومد..
گفت بزرگی به سن نیست...با اینکه از من بزرگتری اما مثل بچه ها می مونی.
دیگه دوست ندارم از اون روزها بگی ..![]()
در مورد من پرسید که چیکار می کنم....بهش گفتم کاری جز فکرو خیال تو این مدت نداشتم ..
یه کم باهام حرف زد می دونست وقتی باهام حرف می زنه من چقدر آروم میشم..با اینکه دلم پیشش بود اما یه جمله ای گفت که خیلی خوشحالم کرد...
میگفت از وقتی رفتی هر دفعه که میومده پیش عزیزم حالمو ازش می پرسیده اما ازش قول گرفته بوده که بهم نگه....گفتم واسم حرف بزن ریحانه...اونم مثل مادری می خواد بچش رو اروم کنه شروع کرد به حرف زدن...
ریحانه تو خیلی خوبی...من به تو مدیونم...گفت نه هیچ وقت این حرفو نزن...به گذشتت نگاه کن..ببین سرنوشت تو رو کجا آورد ...آوردت اینجا...اگه خدا تو رو یه من نشون نمی داد تو فکر می کردی چی می شد؟
پس همیشه شکر گذار او باش...اون بود که خواست تو زنده بمونی و زندگی کنی.
گفت ای وای باید بره خونه دیگه...گفتم باشه مراقب خودت باش..جمله ی اخرو گفت و قطع کرد..
گفت :هنوز سرحرفمم هستم .. تو بخوای من می خوام وهمه مجبورن که بخوان![]()
.....................................
وای ریحانه چیکار کردی تو...قلبم می خواست منفجر شه...یعنی هنوز دوستم داری..
خدایا ممنونم ازت به خاطر دل پاکی که بهم دادی..
دیشب که تا صبح نتونستم بخوابم ..صبحی زنگ زدم به عزیزم و گفتم حتما بهش بگه که کارامو انجام بدم میام اونجا...دیگه نمی خواستم از پشت تلفن باهاش حرف بزنم..می خواستم حرف دلشو جلوی خودم بگه..اینجوری منم می تونستم حرف دلموبهش بگم...ریحانه ی من دختری بود که با همه ی دخترای اینجا فرق داشت...
الان که دارم می نویسم خیلی خوشحالم ...صبحی اولین جا دکتر بود که رفتم...
خدایا ممنونم ازت...خیلی زیاد
امید وارم هر وقت دیگه ای نوشته هامو خوندم ..همین جوری باشم...
روزهای سختی و سیاهی رو پشت سر گذاشتم....واقعا می گم اما خیلی سخت گذشت...
خدایا همین جا میگم: اینبار امید منو ناامید نکن..دیگه طالقت ندارم...
وقت رفتن یادی از دوستم کنم....بهش میگم که شاید اشتباه کردی اما وقتی به زندگی اون فکر می کنم میبینم که واقعا چاره ی نداشت....امید وارم که راحت خوابیده باشی دوست من
واقعا اگه آدم به گذشتش نگاه می کنه...می بینه هیچ وقت تنها نبوده ..هر اتفاقی یه حکمتی داشته ..یکی بوده که از اون بالا مراقبش باشه..
___________________________________________
دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم
من و سجاد تو دوران مدرسه با هم بودیم...اون با همه ی دوستام فرق داشت..ما دو تا فقط موقع هایی که احساس غم داشتیم همو می دیدیم....ما با هم بزرگ شدیم...ما با هم درس خوندیم...ما با هم عاشق شدیم....همیشه فکر می کردم من از سجاد عاشق ترم..
نمی دونم درد ما چیه...؟؟ پول ...خونه ..زندگی ...ماشین.....نه این چیزا درد منو سجاد نبود....درد ما این بود که ما لیاقت نداشتیم...ما باید تقاص کارایی که خانوادمون کردن و پس بدیم...اونا خوش گذروندن اما ما دچار نفرین شدیم...نفرین کی نمی دونم...نفرین اون بچه یتیمی که شبها با حسرت پشت در خونه ما منتظر غذا بود...نفرین مردمی که همیشه از دست ما در عذاب بودن...
اما ما تقصیری نداشتیم...مقصر کسی دیگه بود...
دیگه چیکار میشه کرد...آهای زندگی بسم نیست....مگه چقدر گناه کرده بودیم که حالا باید این همه دردو رنج و مصیبت بکشیم....سجاد ، حد اقل سختی هایی که کشیدی اخرش این بود که با دل پاک رفتی ...
من چی...موندم تا بیشتر عذاب بکشم....موندم تا زار زار به عکست بگریم...
روزایی بود که دست خواهرمو می گرفتم و می رفتم واسش ابنبات می خریدم ....
داداشی واسم اونو می خری ؟؟؟
حالا کجاست اون داداشی گفتنات.....
کجاست اون همه خنده ...اون همه سر و صدا.....
همش و سرنوشت از من گرفت ....وقتی اون ماجرا واسه سجاد پیش اومد من تهران بودم...چند ماه اول به سختی گذشت...تصمیم گرفتم برم سربازی ...چیکار میخواستم بکنم....تنها...یه سکوت مرگبار رو جسممو گرفته بود...
سرباز شدم جایی که اگه با آدمهاش می گفتی سلام جوابت کتک بود...وای اونجا بوی مرگ می داد...کوچیکترین اشتباهی که می کردی مجازاتت مرگ بود...مگه من می تونستم اونجا بمونم...هر روز بد بختی ...شکنجه...عذاب...
فهمیده بودم سختی چیه ...اما من دیگه طاقت نداشتم ...یه روز تصمیم گرفتم که هر وقت تونستم برم بیرون دیگه برنگردم ..همین طورم شد...شدم سرباز فراری...دیگه برگشتم تهران اما بابام نذاشت برم تو خونه...
خیلی از دستش ناراحت بودم...چقدر فرق کرده بود با من یه جور دیگه ای شده بود...
تو شرکت مشکل به وجود اومده بود همه چی شو سر من خراب میکرد ...
دوباره راضیم کردبرم سرخدمت تا بتونم از کشور خارج شم به خاطر کارای شرکتش...
قبل اینکه دوباره برگردم سر خدمت گفتم بذار آزمایش بدم تا دلیل اینکه سرم گیج میره رو بفهمم...
چند روزی تو تهران موندم تا جوابش بیاد....آزمایش هایی دیگه ای هم ازم گرفتن...
HIV
نمی دونم چرا....چیکار کرده بودم مگه...رفتم دکتر درست حسابی ...بهم گفت شانس زندگی داری ...فعال نیست بیماریت...شاید داشت بهم دلداری میداد..اما من که اصلا هیچ تغییری رو تو خودم حس نمی کردم ...
داشتم دیوونه میشدم ...فکرو خیال منو عصبی کرده بود...داشتم می مردم .....انتظار..انتظار...انتظار....
کی می تونست دوباره منو خوب کنه...به اون روز فکر می کردم که روحم می خواد از تنم جدا بشه...نه دوست نداشتم بمیرم ..واسه من مرگ نا آشنا بود...می ترسیدم ازش....
وقتی گوشه اتاق روزها می افتادم به این فکرمی کردم که بین این همه آدم منم یکیش...
بعضی وقتها چنان از انتظار مرگ خسته میشدم که خودم می خواستم برم پیشش...اما نمی تونستم...جرات نداشتم...
واسه خودم از بیماریم یه غول ساخته بودم ...اینقدر فکر کرده بودم که بیماریم شروع شده بود...سر درد..بی حسی..بی حوصله گی...
یه روز با هزار شرمندگی رفتم در خونه...ازدیدن من تعجب کرده بودن..فکر می کردن من رفته بودم.
بهشون نگفتم چمه ..خواهرم کنارم نشسته بود..بهش گفتم..ابجی می خوام واسه همیشه از پیشت برم...می گفت کجا دادشی ...منو هم با خودت می بری........اشک بهم فرصت نداد بهش بگم کجا میخوام برم...
من دیگه بزرگ شده بودم...
رفتم شهرستان پیش مادر بزرگم...از این خونه قدیمی ها بودش..اون بالایه اتاق داشتن...همونجا واستادم...پول داشتم ..درد من پول نبود....
با رفتن من به اون اتاق تمام سیاهی وارد من شد...درست همون جایی بود که می خواستم...یه تنهایی کامل ...
چند ماهی بودم....صبحا صدای گنجشکها که رو درختها این ور اون ور می پرن بهم احساس خوبی میداد..
حیاطشون پر از گل و شکوفه ...
یه بار رفته بودم از سر کوچه واسشون نون بگیرم چشمم به دختر همسایه افتاد...
این همون بود که میومد خونه مادر بزرگم تا سبزی پاک کنن.چند باری از لای درختها دیده بودمش...
.ازش خوشم اومده بودم...
وقتی می یومد و می شستن و رو باکلن منم می رفتم تو حیاط و سرمو به درختها بند می کردم..
از مادر بزرگم در مورد من پرسیده بود...
چند وقت بعد دوباره ریحانه با مامانش اومده بود خونه مادر بزرگم.....منم مثل این ادمهای افسرده کنار حوض نشته بودم .. هیچی نمی گفتم...یادم رفته بود که چمه...
همون موقع بودکه دنیا رو سرم خراب شد...سیاهی در سیاهی...زیاد یادم نیست اما صدای مادر بزرگ و می شنیدم که می گفت برین زنگ بزنین تهران...
دیگه راضیش کردم و گفتم به خاطر اینکه صبحانه نخوردم حالم بدشده...
مادر بزرگم نفهمید که چمه اما به ریحانه گفته بودن...بردنم خونه...پیشم بودن ..می دیدم که چه جوری به من نگاه می کنه...با اینکه حسی نداشتم اما بلند شدم نشستم... دوست نداشتم ریحانه رو با چشمها ببینم...
اون نمی دونست با این جور نگاه کردنی که ته چشمام اشک جمع شده بود...دل منو می برد با خودش...
نه ریحانه با من این بازی رو نکن...طاقت ندارم ...
هر روز به بهانه ای میومد خونه تا منو ببینه...بهش عادت کرده بودم....
بهم می گفت واست نزر کردم...تو خوب میشی..
بهش گفتم نه من باید عذاب بکشم و برم ....با صدایی پر از لرزش گفتم ..ریحانه دیگه خواهش می کنم نیا اینجا ...بذار تموم شه ...اونم نامردی نکرد و رفت همه چیزو گفت...
شماره خونمون رو ازش گرفت و گفت حتما باید به اونا بگه چی شده....خانوادم فهمیدن ..وقتی اومدن من حالم خیلی بد بود...می لرزیدم ...تب داشتم....تورویاهام میدیدم که دارم می میرم ..فریاد می زدم ...
چشم باز کردم دیدم رو تخت بیمارستانم...می دونستم ریحانه هم بیرون بود...
منو بردن تهران اما دلم اینجا بود..پیش ریحانه...خدایا تا اینجاش بخیر گذشت...میگن درمان داره...اره؟
پس نمی خوام بمیرم ...نمی خوام... می خوام برم پیش ریحانه....
ای خدا …یعنی آدم شدم من…یعنی منو بخشیدی؟؟؟
مامان تلفن رو میاری می خوام زنگ بزنم به عزیز..کارش دارم…بهش گفتم از ریحانه چی خبر..گفت چی شده از اون می خوای خبر بگیری…گفتم اون جون منو نجات داده…فهمیده بود موضوع چیه….به عزیز گفتم می دونم من پسر خوبی نبودم …می دونم اون لیقاتش یکی هست مثل خودش پاک و معصوم….
شروع کرد به دل داری دادنم…
آشی که نزر کرده بودن و باید می دادن..
منم باید می رفتم...
وقتی رسیدم ریحانه رو از دور دیدم… انگاری دنیا رو بهم داده بودن..دوست داشتم کنارم بشینه و باهاش حرف بزنم اما درست نبود اینو بهش بگم…
وقتی حالم بهتر شد رفتم حرم …امام رضا…وای که دلها رو شیفته ی خودش می کرد..
از کجا به کجا رسیده بودم ...
رفتم خونه ، همه ی همسایه ها بودن..دیگ وسط حیاط هم پر از آش بود…تو اون همه آدم من فقط چشمم به ریحانه بود…با چادر سفیدش چشمامو برده بود…خیره بهش شده بودم و تو فکر بودم…
خودش متوجه نشده بود یه دختر دیگه بهش گفت که اونو ببین..اونم به من نگاه کرد و چادرش رو درست کرد
.با چشمام بهش گفتم ریحانه یعنی میشه من و تو با هم باشیم…
.تو حال و هوای خودم بودم که دیدم با بشقاب اش کنارم واستاده و میگه صاحب اش دوست ندارن آش میل کنن..ازش گرفتم و خندیدو رفت…
روزهای خوب من در چند قدمی ریحانه به پایان رسید..دوباره مجبور بودم برگردم ….
باز دکتر…باز دارو…کلافم کرده بود اما فقط وفقط به خاطر اون تحمل می کردم چون دیگه اصلا واسم مهم نبود چی میشه…
گاهی اوقات به این فکر می کردم چرا ریحانه از من خوشش اومده بود..یا شایدم من اشتباه می کردم ..فقط نسبت به من حس ترحم داشت....یه موقع به خودم اومدم دیدم من اشتباه می کنم ..من مریضم....من اگه زنده هم بمونم نمی تونم خوب بشم ...پس چرا باید نسبت به یه دختر همچین حسی دارم ...
دکترا بیماریمو تحت کنترل در آورده بودن...می دونستم که امکانش هست زنده بمونم...
با اینکه دلم پیش ریحانه بود اما گفتم بهش بگین من دیگه نمیام مشهد...چقدر بی رحم شده بودم....جوابی که ریحانه بهم داده بود این بود که واسش مهم نیستم چی میشم...اما دروغ می گفت اون...ا
غرور یه دختر خیلی محکمه به این چیزا نمیشکنه...منم همینو می خواستم...
اما من لیاقت اونو نداشتم...اون فرشته بود...چرا باید اسیر یه ادمی مثل من میشد....سعی کردم فراموشش کنم اما نشد....خیلی کنجکاو بودم ببینم حال و روز اون در چه وضعه...تصمیم خودمو گرفتم ..رفتم خونه مادر بزرگم اما گفتم به هیچی نگه من اینجام...فشارهای عصبی داغونم کرده بود...می خواستم فقط استراحت کنم....می خواستم به دور از هر چیزی که فکرمو بهم می ریخت زندگی کنم....هر روز می رفتم حرم ...حرم جای خیلی از تفریح های منو پر می کرد...اصلا اونجا صفای خاصی داشت ...وقتی می رفتم و چشمم به ضریح طلایی امام می افتاد گریه تو چشما م موج می زد...هر کی منو می دید دوست داشت بدونه من به چی زار زار گریه می کنم..
یه بار دیدم همه دارن نماز می خونن..وای بعضی از قسمتهاشو یادم رفته بود...اینقدر خجالت زده شده بودم ..اما یه فیلمی در آوردم و رفتم از خادم حرم پرسیدم...بهم گفت چیکار کنم....رو به قبله نشسته بودم ...شروع کردم به خوندن....دوست نداشتم سر از سجده بردارم ...مگه من تا حالا اینقدر اروم شده بودم ....تصمیم داشتم هر جور شده با ریحانه حرف بزنم..با اینکه شاید از من بی ذار شده بود اما حرف اخرم بود به اون..به مادر بزرگم گفتم بهش بگه یه روز تو حیاط بمونه می خوام باهاش حرف بزنم...صداش کردم ..برگشت نگام کرد اما دیگه اون موج دوست داشتن تو نگاش نبود..گفتم می دونم بد کردم اما دلیل داشتم...خیلی حرف باهاش زدم اخرش این بود که/..وقتی تهران بودم یه لحظه هم از تو فکرم خارج نشده بود...من دوستش داشتم اما نمی دونم چرا درکم نمی کرد...بابا من عاشق اون بودم..خوشبختی اون واسم مهم بود..چرا می خواست خودشو اسیر من کنه...
ریحانه گفت زندگی هوس نیست...زندگی یعنی دو تا دل که واسه هم دیگه بتپه...
اه..تو رو خدا ریحانه بذار تو آرامش باشم...از این حرفا نزن...برو دنبال زندگیت...گفت باشه میرم اما بدون حاضر بودم با همه چیت بسازم ...اینو گفت و رفت...
وقتی اینو شنیدم خیلی ناراحت شدم...روز بعد ازش فرصت خواستم تا برم پیش روان شناس...اون خیلی راهنماییم کرد ...دوست داشتم من و ریحانه کنار هم باشیم....
اما جواب آخرین ازمایش هیچ نشونی از بهبودی من نداشت...فقط جلوی پیشرفتش گرفته شده بود..
وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...نــــــــــــــــه
همون شب ماشین در بست گرفتم و رفتم تهران..از شدت ناراحتی داشتم می مردم ...وای خدای من ...چرا ..بسمه دیگه....به خدا خسته شدم..چرا این همه امید منو تبدیل به نا امید کردی...باز یه زندگی جدید تو تنهایی خودم...اما اینبار فرق داشت...از همه متنفر شده بودم...یاد لحظه های اخری که با سجاد بودم افتادم..درست مثل اون شدم..یادش بخیر دوست من...تو بی وفایی دیدی...منم بی وفایی دیدم ازاین روزگار...اما حالا من نشستم به قبرت نگاه می کنم..تنهام گذاشتی نامرد...کاشکی با هم رفته بودیم تا این همه رنج نکشیده بودم...
دچار افسردگی شدیدی شدم...تنها همدم من همین چند تا دوسته..واقعا می گم اما هر وقت میام تو وبلاگم و نظرهای شما رو می بینم که چقدر مهربانانه دلسوزی میکنین اروم میشم....دیگه دوست ندارم خاطره بذارم..نمی خوام وجود پوچ من باعث ناراحتی کسی بشه.....همه چی رو فقط می نویسم و پیش خودم نگه می دارم تا شاید یه روزی به دست مخاطبانم رسید...مثل سجاد...
____________________________________________
جـانـا بـیـا کـه بـیـتـو دلـم را قــرار نیست بـیـشم مجـال صـبـر و سَـر انـتـظار نیست
دیـوانه ای چـنـیـن که منم در بلای عشق دل عافـیـت نخـواهـد و عـقـلم بکار نیست
گـر خوانـدنـت مراد، و گـر رانـدن آرزوست آن کُـن که راّی تـوست، مـرا اخـتـیـار نیست
ما را هـمین بَـس است که داریم دَرد عشق مقـصود ما ز وصل تـو بـوس و کـنار نیست
ایـدل هـمیشه عاشـق و هـمواره مَست باش کانکس که مست عشق نـشد هـوشیار نیست
با عشق همنشین نشو و از عشق بر شکن کـاو را بـه پـیـش اهـل نـظــر اخـتـیـار نیست
هـر قـوم را طـریـقی و راهـی و قـبـله ایست پـیش من خـراب قـبـله بـجـز کـوی یار نیست
آخرین خاطره دوستم که ازم قول گرفته بود زندگیشو واسه همه بگم
امید وارم دیگه اروم شده باشی عزیز دلم
زیاده اما من یکی که وقتی خوندمش خیلی گریه کردم
روزگار گل عمرشون رو از شاخه ی زندگی چید
اهای زندگی ...چقدر بی رحمی
__________________________________________
چه زود یه سال گذشت ....
دیروز دوباره مثل همیشه از دور سر مزارش حاضر شدم ..هیچ وقت جرات نکردم برم جلو تا واسه یه بارم که شده دستمو روی سنگ پاک قبرش بکشم .
هر وقت پیش من بود می خندید..اصلا انگاری تمام غصه هاشو فراموش می کرد...
همیشه به من می گفت که یه روز از شر این زندگی که پر از نفرت خلاص میشم ..می گفتم چی میگه...یعنی چی نسترن ؟
می گفت تو نمی دونی و هیچ وقت نمی فهمی که من چی می گم...تو از یه خانواده ای و منم از یه خانواده..
بهش می گفتم نسترن وقتی پیش منی خواهشن از این حرفها نزن ..هیچی نمی گفت و هر جوری من دوست داشتم رفتارمی کرد..هیچ وقت نتونستم درکش کنم ..اون حق داشت ..من هیچ وقت دردهایی که اون کشده بود و حتی تو خوابم ندیده بودم ...
بیشتر وقتها بهم می گفت بیا واسه همیشه این ارتباطمون رو محکم کنیم ....اما من اون موقع فکرم چیزی دیگه ای بود...
می خواستم خوش بگذرونم . اما من چقدر بی خیال بودم ...اون منو واسه این انتخاب کرده بود تا بهم تکیه کنه .....
نسترن من خوشگل تر از هر دختری بود که دیده بودم ...چهره ی معصومش هیچ وقت بهم اجازه نداد تا با اون مثل بقیه دوستام رفتار کنم ...روزهای آخری اومده بود پیشم و گریه می کرد ..می خواست که کمکش کنم ..می خواست که از دست خانوادش نجاتش بدم ..اون یه دختر بود..چی کار می تونست انجام بده ...همه ی دل گرمیش من بودم ...ازش چند روزی فرصت خواستم تا فکرامو بکنم...وسایلمو جمع کردمو و بهش زنگ زدم و گفتم به اون بابا و داداش بی لیاقتت بگو که می خوای بری ...باهاش قرار گذاشتم جای همیشگی ...مثل همیشه زود تر از من اونجا منتظر بود...اومد تو ماشین پیشم نشست...گفت چی کار می خوای بکنی ..گفتم چند روزی دوتایی می ریم مسافرت...قبول نکرد ...گفت ما نمی تونیم با هم بریم مسافرت ...گفتم پس چی کار کنیم ...مثل همیشه ، نمی دونم ..دیگه بهش اصرار کردم و گفتم فقط چند روزی می ریم و بر میگردیم ...واسه روحیت خوبیه ...مونده بود چی بگه ...یه لحظه فکر کرد..بعد گفت بریم...گفت منو برسون خونه تا وسیله هامو جمع کنم..گفتم هیچی نمی خواد برداری....الان مثل یه دختر خوب میری خونه من فردا صبح میام جلوی خونتون...
منم میریم خونه دوستم ببینم می تونم کلید اون که بهش می گن ویلا رو از باباش بگیره
(در واقع یواشکی برداره)
دیگه چیزی نمونده بود که برسیم ...از اهالی تند تند آدرس می پرسیدیم که گم نشیم ...بلاخره پیداش کردیم ...
ویلاش زیاد جالب نبود...اما از هیچی بهتر بود....بهش گفته بودم ویلامون کنار دریاست ..اما دریایی نداشت ...
رفتیم تا رسیدیم به دریا ..نسترن به دریا ماتش زده بود...انگاری روحش از تنش جدا بود ...اروم اروم رفت کنار ساحل ..رفتم کنارش واستادم ...گفتم می خوای یه کاری کنم که بعدش منو بزنی ...گفت چیکار ؟ گفتم می ندازمت توی آب ...دیدم داره فرار می کنه ..با خودم گفتم حتما دوست داره که فرارمی کنه ...پس رفتم دنبالش ...هم می خواستم بگیرمش وجفتمون رو بنداز پام گیر کرد و افتادم رو زمین و خیس آب شدم ...شروع کردم به ناله کردن که اخ پام شکست ..
باور کرده بود...اروم اروم اومد پیشیم اما قسمم داد که خیسش نکنم ..منم راستشو بخواین دلم نیومد خیسش کنم ...
چند باری نمی دونم از کدوم قبرستونی پیداشون شده بود بهمون گیر دادن ...اما هیچ کاری نمی تونستن بکنن...وقتی دادوقال راه بندازی که اهای به ناموس ادمم گیر می دن با خودشون .....عوضی هاااااااااااااااااااااااا
سه روز تو بابلسر بودیم بعد برگشتیم ...چقدر لذت برد ...من تو این مدت فقط شاهد نسترن بودم ..می دیدم که چقدر اروم شده ...انگاری تازه به دنیا اومده بود...همش خنده..همش عزیز ، عزیز ....
توراه بهم می گفت اگه یه روزی بخوای دیگه منو نبینی چه جوری این کارو می کنی ...بهش گفتم فکر میکنی من اینقدر سنگ دلم که بخوام تو رو تنها بذارم ..اینو که شنید خیالش راحت شد...رسیدیم تهران ...گفتم خونه نرو الان خسته ای بیا امشب و من می برمت خونه یکی ...فردا برو خونه..گفت کجا...بردمش پیش دختر عموم...ازدواج کرده اما با شوهرش طبیعی بودم ...منم رفتم خونه باز یه عالمه سوال و جواب که باید پس می دادم...
همش به نسترن فکر می کردم که تو خونه چی میشه ...باهاش چی رفتاری می کنن...می ترسیدم ...بهش زنگ زدم و بهم گفت نگران نباشه....تا اینکه نسرین رفت خونه...بهم زنگ نمی زد...سه روزی گذشت ...گفتم می رم در خونشون...ظهر بود رفتم اما جرات نکردم در بزنم ...واسه همین بعد از ظهرش رفتم دنبال یکی از دوستای دوستم.بهش گفتم می ری در می زنی و دیگه خودت بلدی ...رفته بود در زده بود..با داداشش حرف زده بود...قیافه این دختره هم اینقدر تابلو بود که داداشش فکرکرده بود نسترن با این دختره می چرخه ....بد و بی راه بهش گفته بود و اینم چیزی نگفته بود و اومد...
می تونستم حدس بزنم چی شده بود...بی چاره نسترن ...پیش دو تا غول گیر کرده بود..واقعا حیف اون که پیش اونا بود....چند روز دیگه هم گذشت ...جرات نمی کردم که به هوای خواستگاری برم خونشون ...اصلا می ترسیدم به بابام بگم که زن می خوام ...اونم نسترن که وضعشون این بود....دیونه شده بودم ...همه فهمیده بودن که من یه جوری شدم ..اصلا حواسم سر جاش نبود...یه روز که مثل همیشه تو ماشین سر کوچشون واستاده بودم ...دیدم با داداشش دارن می رن بیرون ...از کنارم رد شد...منو شناخت اما اصلا بهم نگاه نکرد ...کی جرات داشت با اون غول بیابونی درگیر بشه ...چند باری می خواستم برم جلو اما نه..واسه نسترن بد میشد ..فقط خوشحال بودم که اون سالمه...خدا رو شکر نسترن من هنوز نفس می کشه ....پدرش معتاد بود...برادرش الکی ...وقتی مادر، امید و زندگی بچه ها رو سرشون نباشه همین میشه دیگه...مادرش وقتی نسترن ده ساله بوده تصادف کرده بود و ...
من بچه ای بودم که اصلا گریه نکرده بودم...یعنی دل سنگ بودم ...یعنی واسم فرقی نداشت هر کی هر چی میشد اصلا به من چه ...
اما وقتی اون روز نسترن از کنار ماشین رد شد ..نگاهم بهش دوخته شد ...اشکی که سالها تو وجودم بود سرازیر شد ....خواب و زندگی نداشتم ...هیچی باهام نمی تونست حرف بزنه ..چون بد جوری اعصابم بهم ریخته بود....هر کی هر چی می گفت باهاش دعوا می کردم....یه روز با دوستم بودم بهم گفت هنوز اون دختره رو داری ..گفتم کدوم ...با خنده گفت همون دختر بی چیزه ...چنان محکم گذاشتم تو گوشش که واسه هفت پشتش بس بود...کثافت فکر کرده بود که داره با حمال حرف می زنه .نمی دونست که وقتی می خواد بگه نسترن باید بگه نسترن خانم .
وای خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا آخه چرا خدا ...چرا با من این بازی رو کردی ...
تنها بودم ...هر روز تو پارکها..حساب سیگارم از دستم خارج شده بود....نمی دونم اما وقتی زیر پامو نگاه می کردم می دیدم یه عالمه ته سیگار افتاده رو زمین...
یه شبی که خونه بودم ..داییم اومده بود...گفت بیا بریم تو اتاق می خوام باهات صحبت کنم ...داشت نصیحت می کرد..اما من یه کلام از حرفاشو نفهمیدم ..چی می گفت ...چرت و پرت....اون حرف می زد تا اینکه گوشیم زنگ زد ...نسترن بود...مثل این جن زده ها از اتاق زدم بیرون ...به داییم خیلی بر خورد اما باید بگم به من چه ...
صدای زنگ نسترن بود...دستم می لرزید که وصل کنم ...می ترسیدم ...هر وقت زنگ می زد اولین حرفی که می زد این بود....قربونت برم ســــــــــــــــــــلام..._( چی ناز حرف می زد) منتظر بودم بگه اما نگفت ..گفت سلام..نمی تونستم حرف بزنم ...می گفت صدامو میشنوی .........داری گریه می کنی ......سجاد....تو رو خدا جواب بده ....با صدایی گرفته گفت سجادم باید همو ببینم ...خودش یه ساعتی قرار گذاشت ... فقط 15 دقیقه ...انگاری دنیا با تمام وجودش رو سرم خراب شده بود...
زندگی منم پر از نفرت شده بود...با یه سرو وضع خیلی معمولی و ساده رفتم سر قرار ..اما ایندفعه من زود تر رسیده بودم ...سرم رو فرمان ماشین بود که درو باز کرد نشست ...اروم سرمو بردم طرفش ..وقتی منو دید خیلی تعجب کرد ...چقدر فرق کرده بودم ...چقدر چشمام بی خوابی کشیده بود...چرا اینقدر ساکت شده بودم ...یه چیزی گفت خیلی جا خوردم ..منتظر بودم هر چیزی بگه جز این جمله ...سجاد ببین دیگه تمومه... اره تمومه ..من تموم شدم دیگه ..من با تو جون گرفتم...با تو هم تموم میشم ...گفت دیونه نه من دارم ازدواج می کنم ....نه ، خدا این داره دروغ می گه ...می خواد منو بپیچونه ...نسترن داشتیم ...ازیتم نکن دیگه ...هیچی نگفت ..فقط سرش پایین بود و اگه می تونست زار زار گریه می کرد ...
نسترن بهم گفت تو که اینجوری نبودی . گفت یادته می گفتی من تو رو ترک نمی کنم اما تو می تونی ترکم کنی ...
خوب تو به قولت وفا کردی ...مجبورم سجاد..تو رو خدا بذار راحت برم ...
نسترن چرا ؟؟با کی ؟؟؟چی شده ؟؟؟
یکی بود مثل خودشون ...نسترن کم ازدست اون دو تا رنج می برد این یکی هم روش ...بهش گفتم نسترن ما با هم خوشبختیم ...بیا با هم دیگه می ریم یه جایی دیگه زندگی می کنیم ....نه سجاد وقتی می تونی بهترین زندگی رو داشته باشی ..چرا می خوای با من داغونش کنی ...گفتم داغون ؟؟؟ چی میگی نسترن ...من با تمام وجودم دوستت دارم.... بهم گفت دوستت دارم ، عاشقتم ، خوشبختت می کنم ، فرشته ی منی و.....اینا شده زندگی توووووووووو..اگه می خواستی تا حالا کرده بودی ...
نسترن تو خودتی ....
سجاد ببخشین من باید برم ...در رو قفل کردم ...گفتم حرفهای منو می شنوی و می ری ...باید بهم بگی چی شده ...تو هیچ وقت اینجوری با هام حرف نمی زنی ...با دستاش اشکاشو پاک کرد و گفت : تو رو خدا خودت رو بد بخت نکن ...سجاد تو رو خدا بذار راحت باشم ...دوستت ندارم من مگه زوره ...
فکر می کنی من باورم می شه که دوستم نداری ...نه نسترن تو رو مجبورکردن..می دونم دوست داری من خوشبخت بشم ...فکر می کنی لیاقت منو نداری ...نه نسترن به خدا من بی تو هیچم...
گفت باشه حالا بذار برم .... می دونستم دیگه نمی بینمش ....
رفت...چی ساده...چی غمگیمن...چقدر سخت...
دختر بی چاره ...ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...من هنوز آدم نشدم ..چرا تمومم نمی کنی ..زندگی رو نمی خوام ...من شاهد زندگی رنج بار نسترن بودم....
چرا نتونستم واسش کاری کنم ....من خودمو مقصر می دونم ....اون نباید اسیر اون زندگی که نه باتلاق نفرت میشد....
رفتم پیش مادر بزرگم ...گفتم چی شده اما بهش گفتم قول بده به کسی نگه..چقدر مهربون بود اون روز ...پسرم دستا تو رو به آسمون بلند کن که زندگیش درست بشه …
زندگی بازی بدی با من کرد ...با من نه با نسترن ..اون چه گناهی کرده بود....دوستش دارم ....روزگار گل عمر اونو از شاخه چید ... چرا خدا اون ...چرا نسترن من ...اخه نمی دونستی منم بی اون داغون می شم ..اروم اروم من هم از بین رفتم ...دکتره بهم گفت تو هم مردی ...فقط تنها فرقی که داری اینکه حرکت می کنی ...کاش می تونستم کامل بمیرم ...کاش مثل اونایی می شناختموشن می رفتم ....
رفتن به همین سادگی !!
یه حسی می خواست منو بکشونه جای خونشون.. دلشوره داشتم..همش می ترسیدم نکنه اتفاقی افتاده ... همین که پیچیدم تو کوچشون ...یا امام رضا...امبولانس اینجا چیکار می کنه ....نسترن..غنچه ی من ....تو نه....مطمئنم تو نیستی...حرکت کرد و منم دنبالش ، تا رسیدن بیمارستان اما ........
نسترن فرشته ی آسمونی رفت پیش خدا....چقدربی صدا....
اون موقع روح منم دنبالش رفت... چرا من باید شاهد این چیزا باشم...اصلا چرا اون روز دیدمش ...چرا اون از من خوشش اومد...فقط می خواستی شاهد مردن من باشی؟؟ اره ؟؟
چقدر سخت به من گذشت این یه سال...بیشتر این روزها من از دور پیش خونه جدیدش بودم ...نذاشتم احساس تنهایی کنه ....شب و روز ...با نسترنم حرف می زدم...هر کی منو می دید می گفت اینجا چیکار می کنی ..اینجا که کسی نیست که نشستی ...نمی دونستن که محبوب من کنارمه...می ترسیدم برم جلو ...می دونستم اسمشو اونجا ببینمت در جا می رم پیشش..
از اون روز دیگه زمان واسه متوقف شد ...کی باورش می شد ...سجاد...پسری که اینقدر می خندید...اینقدر با صفا بود...اینقدر شیطون بود...به این حال و روز بیافته ....ای خدا با من چیکار کردی ....
چرا اینقدر زود اونو بردی پیش خودت .....قول می دادم که ازش خوب مراقبت کنم .
من هنوزم به قولم وفادارم .
آخرین نوشته از سجاد
۲۵ساله تهران
_______________________________________
رفتي اي مونس جان با غم هجران چه كنم
ارزوي دل من گشته به حرمان چه كنم
از فراق رخ تو،دل شده زندان بلا
ارزو بس به دل گشته به زندان چه كنم
با تو بودم چو گل و شاد به باغ و به بهار
بي تو با افت پاييز و زمستان چه كنم
به سفر رفته اي چون يوسف كنعان ز برم
گر نيايي به برم يوسف كنعان چه كنم
از فراق رخ تو ديده ي من گشته پر اب
بي تو من با دل و با ديده ي گريان چه كنم
رفته اي از بر ليلي تو مشو غافل از او
عهد و پيمان ز ازل بست دلم با دل تو
بعد از اين با دل بگسسته ز پيمان چه كنم
غم دل را همه دم مرهم و درمان بودي
بگذشت درد دلم از همه درمان چه كنم